راستی خدا...

 

دلم هوای دیروز را کرده،

 

هوای روزهای کودکی را،

 

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم،

 

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد.

 

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم،

 

الفبای زندگی را.

 

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند.

 

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

 

هر چه میخواهید بکشید،

 

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو.

 

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم،

 

آن را نچینم.

 

دلم میخواهد …

 

می شود باز هم کودک شد؟؟

 

راستی خدا...!

 

دلم فردا هوای امروز را می کند...!!

 



تاريخ : شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ | 18:27 | نویسنده : سارا |
پروردگارا چگونه عاشقت نباشم؟

 

چونان که

تو

دیدی و پوشاندی

اما

اینان ندیدند و فریاد کشیدند...

 

                                                   



تاريخ : جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ | 21:54 | نویسنده : سارا |
از همه ی داشته هایت که به آن می بالی !

 

خدا را جدا کن

ببین چه داری ؟؟؟

.
.
.

به همه ی کمبودهایت

که از آن می نالی

خدا را اضافه کن

ببین چه کم داری ؟؟؟

 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ | 8:32 | نویسنده : سارا |
چه كسی بهتر از تو بر پریشان حالی و تهیدستی ام آگاه است. همه رازهای
من بر تو مكشوف است و تو نجواهای پنهانم را می شنوی و به حال و روزم آگاهی.
الهی!
خودت نا امیدی و یأس از رحمتت را گناهی بزرگ برشمردی و برچشم داشتن به روزنه های امید امر فرمودی.
رحیما!
مرا در سایه سار درخت پر شاخ و برگ رحمتت جای ده، كه ترسان و خاشع از هرم سوزان آتش خطاهایم به سویت پناه آورده ام.
خدای من!
مرا حجتی بیاموز كه مایه انس و آرامشم گردد و در آن ساعت سخت قبر كه منزل و خوابگاه ابدی من خواهد بود، رشته امیدم را با تو برقرار سازد. چرا كه من كوبه ای جز در رحمتت نمی یابم تا در آن در آویزم و به امید گشایش آن را بكوبم
.
 
 


تاريخ : دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ | 8:28 | نویسنده : سارا |

من خدا را دارمُ

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری تا ته تنهایی محض

هرکجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

فقط آهسته بگو:

                                   من خدا را دارم...

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ | 20:16 | نویسنده : سارا |
خدا گوید :تو ای زیباترین خورشید زیبایم..
 
تو ای والاترین مهمان دنیایم..
 
بدان آغوش من باز است شروع کن..
 
یک قدم باتو تمام گام های مانده اش با من.......


تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ | 19:12 | نویسنده : سارا |
 گاهی دلمراپرت میکنم آنطرف دیوار

آن طرف حیاط خانه خداست

به امید آنکه شاید در آن باز شود

وآنوقت هی در می ز نم ، در می زنم ، در می زنم

ومی گویم

دلم افتاده توی حیاط شما می شود دلم را پس بدهید

آنقدردلم راپرت می کنم تا دیگر دلم راپس ندهد

تا آن در را باز کنند و بگویند

بیا خودت دلت را برداروبرو

آنوقتداخل می شوم ودیگر برنمی گردم



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ | 13:26 | نویسنده : سارا |

خــــدابا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

 

تو کی غایب بوده‌ای که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده‌ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.

کور باد نگاهی که دیده‌بانی نگاه تو را درنیابد.

بسته باد پنجره‌ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.

و زیانکار باد سودای بنده‌ای که از عشق تو نصیب ندارد.



تاريخ : پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ | 15:39 | نویسنده : سارا |
خدایــا:تــــــــو را غریب دیدم و غریبانه غریبتـــــــ شدم.

تــــــو را بخشنـده پنداشتم و گنهکار شــــــــدم.

 تـــــــو را وفادار دیــــــدم و هر جا رفتــــم بازگشتم.

 تـــــــو را گرم دیــدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم.

  تـــــــــــو مرا چه دیـــدی وفادار ماندی؟!



تاريخ : دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ | 18:29 | نویسنده : سارا |
وقتی سکوت خدا را در برابر راز و نیازت دیدی ،

نگو خدا با من قهر است

او به تمام کائنات فرمان سکوت داده تا حرف تو را بشنود ،

پس حرف دلت را بگو .



تاريخ : چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ | 16:35 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.